من از پاییز می نویسم از پاییزی که فقط سه مداد دارد
برای نقاشی،سرخ و نارنجی و زرد..
میانبغض تولد لحظه های بی قراری ام همیشه کسی است برای آمدن که هرگز نیامده است
ومن به پاییز گفته ام که اگر او بیاید
حتما مداد رنگی هایی که او کم دارد برایش خواهم آورد
تابهار دیگر دلش را نسوزاند با رنگ ،
و من و پاییز بیست و سه پاییز است که او را
از پشت بید مجنون هایی که به باد باج نمی دهند صدا می زنیم
و او هنوز نه عشق آورده است ،نه مدادرنگی .
و من نمی دانم چرا به پاییز قول داده ام که او آن عصری می آید
که مداد ارغوانی هم ساخته باشند برای نقاشی ،
که پاییز سر باشد از بهار ،
و او دلش به این خوش است که یک روزمدادی خواهد داشت
از جنس سفر طلایی درد های بر باد رفته اش .
من و پاییز می دانیم که اواهل بهار است و یک روز که در هیچ تقویمی نیست
برای من رسیدن و برای او مداد رنگی خواهد آورد.
آمدنش را با فانوس و دعا و بوسه و سنگ فرش مرمری از عشق
به انتظارمی نشینیم .
از حالا تا بیاید من شاعری می کنم و پاییز نقاشی.
سلام تنها ثروت فردا های نیامده .
مانده تا حالم آن جوری شود که بتوان راستش را برایت نوشت اگر هم لا به لای حرف هایم طعم خوشی را حس کردی بدان نا خواسته از دست قلم در رفته مثل پروانه ی خال خالی قشنگ که با مهارت از روی دست پسرکی که او را بعد از کلی دنبال کردن گرفته فرار می کند .
خیلی روز می شد که حتی هیچ چیز برایت پاره هم نکردم چه برسد به اینکه بنویسم .اما امروز بی جهت دلم هوای آزار هایت را کرد هوای بی پاسخی ها ،به قول بچه های دیروز ،بی محلی ها ،ناز های بدون نیاز ،هوای همه چیزت را که هیچ نبود.نه فکر کنی دلم برایت تنگ شد ،نه،دیگر به قول قدیمی ها بزنم به چوب ،دلم برای کسی تنگ نمی شود.دلم با آنکه خالی ست می تواند از خیلی ها پذیرایی کند اما سنت مهمان نوازی اجدادیش را هم به باد سپرده است.خسته است ،حوصله ی خودش را هم ندارد،تنهاست عین سپیدار بلند مدرسه،عین عروسک کودکی هایم المیرا ،عین خدا،عین آسمان،عین قوی بی جفت در حال مرگ،عین سیمرغ و شاید عین همه،حتی آنهایی که آدم فکرش را هم نمی کند که تنها باشند اما هستند.
ببین دیشب که در نوشته های تکه تکه دفترم پرسه می زدم حرفی یافتم که مناسب ترین عنوان برای نامه ی بی دلیلم بود .راستش تمام این ها را نوشتم که آن جمله را بنویسم.(هیچ کس لیاقت اشک های تو را ندارد و کسی که لیاقت اشک های تو را دارد هیچ گاه اشک تو را در نخواهد آورد .)جسارت نباشد ،ادب رسم بزرگی در آیین نامه نگاری ست ،اما تو خیلی اشک مرا در آوردی ،کم دیدی و کلی هم ندیدی و حتی کسی نگذاشت خبرت شود ...مهم نیست.
چقدر بد است که بزرگ می شویم یعنی قدمان ،شناسنامه هایمان ،کلاس درسی مان ،اندازه ی لباس هایمان،اما خودمان کاش همان اندازه صادق می ماندیم که نماندیم،هر چه سایز ها بزرگ شدند ما به قول زبانه عامیانه آب رفتیم شاید عامیانه هم نباشد.یعنی فرو رفتیم در آبی گل آلود و نه چندان زلال ،حالا انگار بچه ها هم دیگر قرار است راستش را نگویند.
بچگی من و تو خاطرت هست؟ وقتی اسم دو نفر را می آوردند و می پرسیدند کدام را بیشتر دوست داری و ما و تمام هم سالهایمان در آن وقت همیشه نام دومی را چون دیر تر می شنیدیم و به خاطرمان می ماند حفظ می کردیم و مثل طوطی تحویلشان می دادیم و اگر جای آن دو را برای دومین بار عوض می کردند باز هم آن دومی را که بار اول ،اولی بود می گفتیم و پیش خودمان تعجب هم نمی کردیم که این بار چرا یکی را بدون آنکه محبتی کرده باشد بیشتر دوست داریم و این مال غریبه تر ها بود.دوست داشتن پدر و مادر یا دو آدم نزدیک دیگر که می شد همیشه راست می گفتیم و هیچ کس دعوایمان نمی کرد.اما مطمئنا به آن کسی که کمتر دوستش داشتیم یواشکی بر می خورد و تصمیم می گرفت دیگر وقتی ما را بیرون برد برایمان آلاسکا نخرد.ولی حالا می بینی بزرگتر ها به بچه های امروز یاد داده اند که نام هر دو نفری را که برای مقایسه کنار هم دیدند بگویند و در ازای پرسش هر کسی که این سوال را از آنها کرد بگویند هر دوتا ،یا اندازه ی هم و این از بچگی آنها عادتشان شده که عشق حتی به نزدیکانشان را در پستوی دلشان پنهان کنند تا مبادا به کسی بر بخورد و دیگر حرف راست را از بچه هم نمی شود شنید .دیگر بچه ها اصلا خوب نیست که این جور بمانند و قبل از سایز شان بزرگ شوند اما شده اند.حتی وقتی دو رنگ را نشانشان بدهی و بپرسی کدام قشنگ تر است می گویند این و این.یاد گرفته اند وقتی با تو بیرون می آیند اگر دلشان چیزی خواست بگویند:من اصلا از این ها دوست ندارم،یا وقتی عروسکی عین شیطان در جلد شان می رود یا یک ماشین کنترلی به آنها چشمک می زند بگویند :این ها خطرناک است.یا اگر بر حسب اتفاق چرخی ببینند پر از آلاسکا بگویند:این ها را نخوری مریض می شوی.و اگر بادکنک ببیند می گویند این ها مال بچه های خوب نیست.و دور از چشم هایشان می فهمی که دلشان تمام آنها را یکی بیشتر از دیگری خواسته است و کسی شاید مثل لولویی که دیگر افسانه شده و شب ها پشت هیچ دری نیست و ترساندن مدرن مانع از ورودش حتی به پشت پنجره می شود نمی گذارد حرف راست را از بچه بشنویم.
نمی دانم نامه عاشقانه برای تو می نویسم یا خاطرات دیروز و امروز بچه ها را،خلاصه تو که بچگی ات حرف راست را می شد از زبانت شنید اینگونه شدی ،وای به حال بچه هایی که هنوز بچگی را پشت سر نگذاشته عین بزرگتر ها شده اند !!
دلم عجیب برای فردا که نه برای بی فرداییمان شور می زند .اما چه فایده،آن اتفاقی که نباید بیافتد مدت هاست برای همه افتاده ،اتفاقی که بزرگ و کوچک سرش نمی شود.و هر چیزسر راهش باشد درو می کند ،عشق،حقیقت،تپیدن تند قلب ،آه و درد آشکار ،این اتفاق برای تو هم افتاد .گاهی وقتی به آخر یک خط می رسی بازگشت از آن دیوانگیست ،از آن دیوانگی ها که اسمش حماقت است و این دیوانگی با آن دیوانگی هایی که جای بسی افتخار دارد هفت آسمان فرق می کند .گاهی این آخر خط است که به انسان یاد می دهد اول یک راه درست کجاست و شاید این آخر هم از همان آخر هاست.نه ، اشتباه نکن ، جا نزدم ، پشیمان نشدم ، عین بچه ها که امروز و دو روز بعد از خرید اسباب بازی جدیدشان آن را به بقیه ترجیح می دهند و اگر روز بعد کسی جدید ترش را برایشان بخرد آن را هم یه گوشه پرت می کنند تصمیم عوض نکردم، من فقط ترا با صاحب رویاهایم ،با حاکم آرزو هایم ، با قاضی تقدیرم ، و با مهر کننده ی سند بزرگ سرنوشت پر از خط و نقشم اشتباه گرفتم ،اشتباهی فراتر از نام ، نام یک کوچه و خیابان یا پلاکی که رقم دومش مشخص نیست ،اشتباهی فراتر از یک رنگ ،یک اسم مشابه و یک فکر،اشتباهی به قیمت یک عمر ،چند فنجان زهر ،کلی تنفس به هدر رفته ی بی بازدم ،یک کوله بار درد ، و هزار یلدا غصه ،و کرور کرور شب پر گریه ی بی ستاره ی تاریک .اما شاید همین جا هم برای پی بردن به اشتباه جای بدی نباشد شاید باید بگویم خدا را شکر که اینجا فهمیدم ، اینجا فهمیدم شاید اگر دیر تر می شد دیگر هیچ راهی برای تشخیص آخر و اول هیچ خطی نبود ،به قول قدیمی ها که همیشه منکر این حرفشان بودم قسمت ،قسمت شاید تا دیروز در ذهن من بخشی از انار دانه شده ای بود که با مهربانی به کسی تعارف می کردم و می دادم یا نصفی از سیبی بود که در زنگ تفریح های کودکی گاز نمی زدم تا بشود با کسی شریک شد ،اما حالا لمس می کنم ،قسمت شاید معنی اش یک جور عوض شدن تقدیر و حادثه در سرنوشت و کشیده شدن انسان به مقصدی بی آنکه خودش بخواهد و تصورش را بکند باشد مثل بی وقت دریا رفتن ،بدون اجازه کاری کردن و حسی که تو را به درون دریا می کشد.دعوت شفاهی مرگ و خالی شدن زیر پایت بدون آنکه تصمیم مردن داشته باشی و بر عکس شاید یعنی وقتی کسی به قصد مرگ به دریای طوفانی می زند ماه تمام خودش را نقره ای می کند و در دریا بپاشد و هیچ ماسه ای زیر پای کسی تکان نخورد و کلی قایق رد شود و همه ی ماهیگیر ها آن شب به هوس صید ماهی رویایی که مروارید قصه را داشته باشد به دریا زده باشند برای نجات ،و کسی که اصلا تصمیم به زندگی نداشته باشد زنده بماند .من حالا معتقدم که قسمت یعنی هر دو هم بخشی از سیب و هم نقطه ی پیش بینی نشده ی فردا تا فرضیه ی بعد چه باشد.
عجب نامه ی عجیبی ،هر کسی خواست از این نامه هر استفاده ای کند از جانب من که مجاز است تو هم که یقین دارم اهمیتی برایت ندارد .شک دارم تا آخر بخوانیش ،چقدر حرص می خورم وقتی تصور می کنم ورقش بزنی تا عین کسانی که دوست دارند ببیند که آخر یک رمان عشقی چه می شود فقط صفحه ی آخر را بخوانی .حرف هایم نا تمام است تا اله ی صبح می توانم برایت بنویسم اما فعلا دیگر کافیست .هم دست های من خسته اند هم چشم های تو ،فقط لطفا فکری برای فردا که چه عرض کنم برای بی فرداییت بکن .روی من اصلا هیچ جوری با هیچ عنوانی حساب نکن ،حتی غریبه هم حساب نکن.یقین کن من هیچ جا ، هیچ وقت ، و هیچ جور دیگر نیستم ،نه با تو و نه برای تو نمی دانم با که و برای که اما تاکید می کنم اگر باشم نه با توام و نه برای تو و این آخرین نامه نیست ،باید همه چیز را بگویم ،باور کن این حرف من است در کمال هوشیاری می نویسم خوابم هم نمی آید ،عاشق دیگری هم نشده ام ،یاد بچگی هایم هم نیافتاده ام ،دیوانه تر هم نشده ام ، با کسی حرفم نشده ،و صحبت تلافی نیست .می نویسم با کمال شهامت و با حواسی جمع تر از بزرگترین علامت به علاوه دنیا.
هرکس بد ما به خلق گوید ما چهره به غم نمی خراشیم
ما خوبی او به خلق گوییم تا هر دو دروغ گفته باشیم.
لب فرو بسته ای و می شکنی در غبار غم ویرانی خویش
بی صدا ساکت و سرد و خاموش غرق در حس پریشانی خویش
در سکوتت صد هزاران درد است صد هزار حس غریب و مبهم
چشم هایت پره فریادی تلخ در پی خاطره هایی درهم
چه کسی مهر زده بر لب تو تا نگویی به چه محکوم شده ای؟
جرم تو چیست که اینگونه غریب در پس حادثه ها گم شده ای؟
نفسم از غم تو می گیرد دلم از غصه ی تو می میرد
در شب وحشی سرد و بی روح چه کسی دست تو را می گیرد؟
با من شیفته دل حرف بزن من که از خاطره ای می سوزم
بگذار بشکند این راز سکوت من به لبهای تو چشم می دوزم
بسپار درد دلت را به دلم دل من از دل تو شاکی نیست
من که پروانه صفت سوخته ام اندکی سوخته تر باکی نیست
بگذار جای تو من بغض کنم من به جای تو و دل می بازم
از غم و درد خودم می سوزم با غم و درد تو هم می سازم

کاش چون پاییز بودم... کاش چون پاییز بودم
کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم
برگ های آرزو هایم یکایک زرد می شد
آفتاب دیدگانم سرد می شد
آسمان سینه ام پر درد می شد
ناگهان توفان اندوهی به جانم چنگ می زد
اشک هایم همچو باران
دامنم را رنگ می زد
وه...چه زیبا بود اگر پاییز بودم
وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم
شاعری در چشم من می خواند...شعری آسمانی
در کنارم قلب عاشق شعله می زد
در شرار آتش دردی نهانی
نغمه ی من ...
همچو آوای نسیم پر شکسته
عطر غم می ریخت بر دلهای خسته
پیش رویم:
چهره ی تلخ زمستان جوانی.
پشت سر :
آشوب تابستان عشقی ناگهانی
سینه ام :
منزلگه اندوه و درد و بدگمانی
کاش چون پاییز بودم... کاش چون پاییز بودم
باز هم می نالد امشب زیر دستانم سه تار
بی قرار خاطرات روزگار وصل یار
ساز من با گریه ام امشب هم آوا گشته است
نقش بسته در درون خلوتم چشمی خمار
بر سر بود و نبودت شرط کردم با همه
رفتی و با رفتنت من باختم در این قما ر
انتظارت روزها مهمان قلبم می شود
خاطراتت گشته تنها همدم شب های تار
می چکد خون دلم از زخم های بی شمار
باز هم می نالد امشب زیر دستانم سه تار
دلم عجیب گرفته از آدما از آدمای پوچ و پر ادعا
از اونا که پشت سرت بد میگن جلوت بهت جای تو میگن شما
از اونا که با عاشقی غریبن اونا که جز خوشی چیزی ندیدن
اونا که آسون میرن از کنار چشمایی که تو حسرت یه سیبن
از اونا که به عشق میگن اشتباه از اونا که به بوسه میگن گناه
از اونا که تو همه زندگیشون نلرزیدن از تب تند نگاه
از اونا که گلا رو دوست ندارن از اونا که پا رو دلا میذارن
اونایی که واسه فریب مردم اسم خدا رو به زبون میارن
دلم عجیب گرفته از زندگی از دل آدمای سخت و سنگی
صداقت و گذاشتنش کنار و پر شده زندگیشون از دو رنگی
پنجره رو رو خودشون می بندن ذیوونه ها رو می بینند می خندن
تو امتحان آدمیت ردن اما همش فکر می کنن برندن
چتر می گیرن بالای سر چه آسون وقتی می بینن که می باره بارون
غافل از اون چشاکه زیر یه سقف می باره حتی بیشتر از آسمون
بی اعتنا از پیش هم ردن میشن ساده و بی دلیل با هم بد میشن
یه لحظه از عاشقیشون می گذره توی دوست دارم مردد میشن
تو عصر ما مجنون بی آبرو شد هر کی قسم می خوردی روش دورو شد
با زنده بودن همه چیز و کشتیم قحطی خوشبختی و آرزو شد
بیاییم با هم کاری کنیم کارستون اگه بخوایم مشکلا میشه آسون
تیشه فرهاد و بگیریم تو دست تمام دنیا رو کنیم بیستون
هدیه بدیم به گلدونا بهار و پاک کنیم از گرد و غبار دلا رو
تو زندگی های پر از سادگی مهمون کنیم حتی پرنده ها رو
خونه هامون رنگ پر شاپرک دلا پر از وفا و عشق و پولک
بین همه آرزو های دنیا فقط اینه آرزوی قاصدک
بخواب ای کودک شعرم بخواب با لای لای من
بخواب تا نشنوی امشب صدای های های من
میان دست های من قلم آشفته و لرزان
درون جسم من گویی دل بی تاب من گریان
گلو فریاد می خواهد ، گل چشمان من شبنم
چه درد آلود می پوسم درون خلوتم کم کم
چه بی رحمند این شب ها ،من از مهتاب بیزارم
بیا ای غم کنار من من امشب باز بیدارم
ببین گیسویم آشفته میان بستر خوابم
خدا می داند امشب من چه غمگینانه بی تابم
ز پشت پرده ی لرزان نگاه ماه می تابد
نگاه ماه شهوت ران ز من امشب چه می خواهد؟
چه در سر داری ای مهتاب چرا از روز می ترسی
چرا بر جسم عریانم هوس آلود می رقصی؟
من از فکر تو می ترسم ز جسمم دور شو مهتاب
دل من عشق می خواهد نه چشمی ازهوس بی تاب
مگر از چشم پر اشکم تو رازم را نمی خوانی ؟
ببین من عاشقم عاشق نگو این را نمی دانی
تنم در حسرت دستی پر از حس نوازش مرد
مرا با آن همه احساس چگونه او ز خاطر برد ؟ .

ای ستاره ها که بر فراز آسمان ، با نگاه خود اشاره گر نشسته اید
ای ستاره ها که بر فرز ابرها ، بر جهان ما نظاره گر نشسته اید
آری این منم که در دل سکوت شب ، نامه های عاشقانه پاره می کنم
ای ستاره ها اگر به من مدد کنید ، دامن از غمش پر از ستاره می کنم
ای ستاره ها چه شد که در نگاه من ، دیگر آن نشاط و نغمه و ترانه مرد
ای ستاره ها چه شد که بر لبان او ، آخر آن نوای گرم عاشقانه مرد
جام باده سرنگون و بسترم تهی ، سر نهاده ام به روی نامه های او
سر نهاده ام که در میان این سطور ، جستجو کنم نشانی از وفای او
من که پشت پا زدم به هر چه هست و نیست، تا که کام او ز عشق خود روا کنم
لعنت خدا به من اگر به جز جفا ، زین سپس به عاشقان با وفا کنم
رفته است و مهرش از دلم نمی رود ، ای ستاره ها چه شد که او مرا نخواست؟
ای ستاره ها ،ستاره ها،ستاره ها ، پس دیار عاشقان جاودان کجاست؟

